محرم امسال...

                    انگار برای حسینی شدن ما . راهی جز بی حسین شدن زینب نبود!

پسر عزیزتر از جونم اینم عکسهای تاسوعا و عاشورای امسال شما

امسال واسه خودت حسابی اقا شده بودی تموم این دو روز رو همراه بابایی بودی مثل بابایی زنجیر میزدی *طبل میزدی ویه موقعهای هم میخوندی و نوحه تم این بود(خیمه به خیمه به عمه گویند  تا بهر اصغر ابی بجویند   بابا زمیدان امد و سقا نیامد....) خلاصه حسابی عشق امام حسین درونت رخنه کرده بود از این بابت خیلی خوشحال بودم و بزرگترین ارزوم اینه که عاشق امام حسین (ع) بمونی و حسینی وار زندگی کنی

اینجا هم ظهر عاشورا من این عکس از شما وامیرمحمد گرفتم...امام حسین نگهدارتون باشه اقا کوچولوها


تاریخ : 27 آبان 1392 - 20:32 | توسط : غزل | بازدید : 1402 | موضوع : وبلاگ | 23 نظر

خوشکل مامان

سلام به همگی

بالاخره اومدیم البته با چند روز تاخیر اخه خانوادگی سرماخورده بودیم اول علی بعد خودم و الانم همسری

الانم من وعلی اقا خداروشکر بهتریم ولی شوشوی محترمه از دیروز افتاد ه و ماهم در حال مریض داری هستیم و خدمت رسانی به همسری اخه میدونید اقایون که مریض میشن از بچه ها هم بدترن

خوب میریم سراصل مطلب :  

علی اقای گل گلاب رفتن ارایشگاه خوشکل شدن وبابایی هم واسشون کیف انگری خریده به همراه لوازم وتحریر 


تاریخ : 25 آبان 1392 - 03:16 | توسط : غزل | بازدید : 1203 | موضوع : وبلاگ | 19 نظر

خوابیدن به سبک علی

خوابیدن به سبک علی

اخه مامانی فدات شه این دیگه چه مدل خوابیدنه!!!!!!
مامانی های عزیز علی 2 روز که سرما خورده ابریزش بینی داره خداروشکر تو این دو روزه تب نکرده فردا قراره ببرمش دکتر دعا کنید که زودتر خوب شه اخه خیلی بی حاله...
فعلا بای
تاریخ : 19 آبان 1392 - 03:18 | توسط : غزل | بازدید : 1153 | موضوع : فتو بلاگ | 20 نظر

ما برگشتیم...

سلام

خوبین؟چه خبرا؟

چند روزی میشه که از مسافرت برگشتیم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت درسته که سفرمون به شمال نبود ولی به نوبه خودش خوب بود.

خوب از سفرمون براتون بگم که چهارشنبه بعدظهر ساعت 5 که همسری از سرکار اومدن وسایل گذاشتیم تو ماشین و راهی شدیم حالا کجا.......به جای که صدکیلومتری شهرمونه و البته زادگاه پدربزرگ خدابیامرزم

راستی یادم رفت که بگم توی روستا بخاطر هوای سردی که داره زعفران کاشته میشه وموقعی که ما رفتیم زمان برداشتش بود.پدرشوهر گرام هم زعفرون داشتن و ماهم اونجا بی نصیب نموندیم و زعفرون پاک میکردیمعلی هم اونجا پسر خوبی بود ولی یه موقعهایی حسابی اتیش میسوزوندخوب اشکالی نداره دیگه بچه ست

یه ژست قبل از رفتن کنار دوچرخه که باید فعلا ازش دل بکنه

علی اقا دارن گل زعفرون پاک میکنن(فلش قرمز)اینجور پسر زحمت کشی دارم من

اینم گلهای زعفرون


تاریخ : 17 آبان 1392 - 02:28 | توسط : غزل | بازدید : 2132 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

مسافرت..

سلامممممممم به دوستای گلم

یه چند روزی میخوایم بریم مسافرتانشاالله وقتی برگشتم عکسای علی جون رو واستون میذارم دلم واسه تک تک تون تنگ میشه

پس تا پنج روز دیگه بای


تاریخ : 08 آبان 1392 - 20:09 | توسط : غزل | بازدید : 903 | موضوع : وبلاگ | 25 نظر

انچه گذشت...

سلام به جوجوی خودم به پسر شیرین زبونم

میخوام از کارای این چند روزت واست بنویسم روز چهارشنبه که عمو رضا اومده بودن خونه باباجون .شام همه خونه باباجون دعوت بودیم شما هم حسابی با امیرمهدی وامیرمحمد بازی کردی

پنجشنبه هم که عید غدیر بود عمو رضا و عمو هادی وعمه هانیه اومدن خونمون واسه عید دیدنی وقتی میخواستن برن شما هم همراهشون رفتی خونه ی باباجون نهار شما اونجا موندی ما هم تو خونه بدون حضور شما با بابایی نهار خوردیم چون شب عروسی دخترخاله بابایی بود ما هم اومدیم خونه باباجون شما رو اونجا اماده کردم امیرمهدی هم موهاتو واسه عروسی فشن کرد خلاصه خوردنی شده بودی نفسم

ما هم با عمه هانیه و زن عموها اماده شدیم رفتیم عروسی شما هم همراه بابایی رفتی قسمت اقایون خیلی هم خوشحال بودی اخه قرار بود باباجون ومامانجون وخاله زهرا از کرمان واسه عروسی بیان شما هم وقتی باباجون دیده بودی حسابی ذوق کرده بودی(البته اینو بابایی گفت)

اون شب هم حسابی بهمون خوش گذشت ساعت یک شب با باباجون اینا اومدیم خونه شما هم شب تو بغل مامانجون وباباجون خوابیدی

جمعه ظهر عمو رضا خونه ما واسه نهار دعوت بودن شماهم بازم با امیرمهدی حسابی بازی کردی هرچی امیرمهدی میخواست شما بهش میدادی خیلی پسر اروم مودبی بودی بهت افتخار میکنم پسر عزیزمشب هم همراه مامانجون وباباجون رفتیم دیدنی شوهرخاله مامانجونی که یه سالی هست سکته مغزی کردن و حال خوبی ندارن شما هم ناراحت شده بودی هی از مامان میپرسیدی که چرا مریض شدن فدات بشم پسر مهربونمهر جا که میرفتیم پسر خوبی بودی

باباجون هم ساعت 4صبح بلیت قطار داشتن واسه برگشت شما هم از اینکه باباجون میخوان برگردن کرمان بی خبر بودی ساعت 12 مثل شب قبل کنار مامانجون خوابیدی  صبح که پاشدی دیدی باباجون اینا رفتن حسابی گریه کردی منم بهت قول دادم اگه گریه نکنی برات کارت بازی بگیرم شما هم اروم شدی دوباره خوابیدی وقتی از خواب پاشدی گفتی مامانی زنده ای گفتم اره مامانی واسه چی گفتی فکر کردم (منظورت این بود که خواب دیدی)تو سوار ماشین بودی رفتی زیر قطار ماشینمون شکسته بوده تو مرده بودی منم گریه میکردم میگفتم مامانی اون لحظه بود که میخواستم درستی قورتت بدم نفسمفدات شم که شما از این خوابا نبینی گلم


تاریخ : 04 آبان 1392 - 20:29 | توسط : غزل | بازدید : 902 | موضوع : وبلاگ | 27 نظر

اوقات فراغت مامانی وعلی

سلامممممممممممم به تموم دوستای نی نی پیجی عزیز

و پیشاپیش عیدتون هم مبارکخوب میریم سراصل مطلب:امروز من وقند عسل بیکار بودیم همسر گرامی هم سرکار تشریف داشتن گفتیم چکار کنیم که وقتمون زود بگذره بالاخره نشستیم و با علی اقا فکر کردیم وتصمیم گرفتیم کیک بپزیم که فردا هم عیده کام مون شیرین بشه.خلاصه دست بکار شدیم و با کمک علی یه کیک قلبی عاشقانه مادر وپسری درست کردیم.علی هم حسابی بهم کمک میکرد هرچی که میخواستم بهش میگفتم واسم میاورد خلاصه این شد کیک ما(البته خامه کشی نکردم اخه من شکمو هستم همشو میخورم بعد این معده بنده از خجالتم در میاد ویک معده دردی نثارم میکنه که نگو نپرس

جای همگیتون خالی.فعلا بای


تاریخ : 01 آبان 1392 - 21:33 | توسط : غزل | بازدید : 870 | موضوع : وبلاگ | 19 نظر